تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ | ٢:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : حسینی

تو سن 22 سالگی تازه دارم خودمو کشف میکنم! زوایای ذهنی و احساسیمو ؛ علایقمو ؛ باید و نبایدهامو ؛ خط قرمزهامو ؛ ارزشهامو و...

خیلی حس جالب و قشنگیه انگار درونت جنگ جهانی به پا شده! انگار دنیات بزرگتر شده!!

کاش زودتر به این نقطه ای که هستم رسیده بودم البته هنوز راه زیادی در پیش دارم ولی خب اینم خودش کلی جای خوشحالی داره که بهش رسیدم!

قصد دارم به این مکاشفه ادامه بدم مژه





تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢۱ | ٢:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : حسینی

تصور کنین تو اتاقی قرار گرفتین با ابعاد 1×1 که تو تاریکی مطلق فرو رفته و به شما متذکر شدن تنها راه خروج از اونجا یه دریچه ست که یه جایی از اتاق تعبیه شده!

اولش در کمال اعتماد به نفس شروع میکنی به گشتن ، یه مدت که میگذره از شدت تاریکی پیدا کردن جهت برات مشکل میشه و از بس دور خودت چرخیدی گیج میشی که از کدوم سمت شروع کردی و حالا کجایی!

تو این شرایط فقط یه چیز دلتو خنک میکنه ؛ یه فریاد با تمام وجود! اما هرچی زور میزنی صدات در نمیاد انگار یکی محکم جلوی دهنتو گرفته!

راه بعدی که به ذهنت میرسه خالی کردن عصبانیتت روی دیواره و تا جایی که توان داری مشت و لگد نثارش میکنی ولی خب بالاخره خسته میشی!

به نقطه ای میرسی که حس عاجز بودن بهت غلبه میکنه و دیگه ذهنت از کار میفته!

تو همین وانفسا به یاد نکته ای میفتی که تمام مدت ازش غافل بودی!!!

توکل ؛ توکل به کسی که اگه اراده کنه یه دریچه که سهله 100 تا دریچه برات باز میشه!

چشماتو میبندی و از ته دل میگی : خدا

چقدر قشنگه وقتی چشم باز کردی روشنایی رو ببینی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدا ، میخوام چشمامو باز کنم....



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢ | ۸:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : حسینی

اگه از من بپرسین ؛ میگم عاشق فرنی و گوجه سبزم!

حالا فرض کنین بخوام خرگوشی که از دستم در رفته رو گیر بندازم ؛ کاملا مشخصه که بهش فرنی یا گوجه سبز تعارف نمیکنم!

وقتی می دونم خرگوش به دلیل نامعلومی از کاهو ، کرفس یا کلم خوشش میاد مسلمه که از اونا استفاده میکنم تا بکشمش سمت خودم و بگیرمش!

اگه تو ارتباط با آدمها هم میتونستیم از همین قوه تشخیصمون استفاده کنیم و از دید اونا به مسائل نگاه کنیم بی برو برگرد آدم موفقی می شدیم...



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ | ۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : حسینی

یه بنده خدایی میگفت هر کسی تو یه سنی نیاز داره که محبت کنه!

از اونجایی که بعضیا کسی اطرافشون نیست تا بخوان محبتشونو خرجش کنن وقتی به یه نفر برخورد میکنن و این ذهنیت براشون پیش میاد که احتمالا به محبت نیاز داره تمام سعی خودشونو میکنن و بهش محبت میکنن !

این محبت کردن ادامه پیدا میکنه تا جایی که نیازشون برطرف میشه ، کم کم احساس میکنن دارن از طرف زده میشن و چندوقت که میگذره به هرطریقی سعی میکنن اونو از سرشون باز کنن و بالاخره کلا رهاش میکنن!

حالا اینکه این وسط چه بلایی ممکنه سر دل این آدم از همه جا بی خبر بیاد و چه ضربه ای به روحش وارد بشه هیچ اهمیتی نداره و هرچی که شد فدای سرشون!



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ | ٢:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : حسینی

همیشه می گفتن اگه میخوای سبک بشی با یکی درد دل کن یا به قولی سفره دلتو باز کن !

اون شخص میخواد نزدیکترین فرد بهت باشه میخواد یه آدم هفت پشت غریبه باشه ؛ هرکسی که باشه بالاخره یه روز همون ضعف و درد رو مثل تیر به سمت روحت نشونه میگیره ، حالا سر تصفیه حساب ، حالگیری ،تیکه انداختن یا حتی شوخی!!!

اگه هرچی تو دلت میگذره رو تو هفت تا سوراخ قایم کنی یا تو یه جای عمیق چالشون کنی ؛ بدون در حق خودت لطف بزرگی کردی ! سنگ صبور کیلو چند !

محرمت فقط خودت باش و خودتساکت



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۳ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : حسینی

شاید تو اولین نگاه به این نقاشی چیزی که بیشتر تو چشم میاد انگشت تو دماغش یا عینک گردش باشه ولی یه کم که بیشتر دقت کنیم ممکنه متوجه بشیم که پس زمینه اش احتمالا مهمتر از خودشه ؛ البته این نظر منه هرکسی ممکنه برداشت خودشو داشته باشه!!!



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٤ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : حسینی

یکی بود یکی نبود

تو یکی از طبقات آسمون یه فرشته کوچولو بود .

یه روز خدا اومد پیش اون و بهش گفت : دیگه وقتشه!

فرشته کوچولو پرسید : وقت چی؟!

- وقت اینه که بری تو یه دنیای جدید!

فرشته کوچولو که گیج شده بود گفت : کدوم دنیای جدید؟؟

خدا یه توپ کوچیک رو بهش نشون داد : اونجا!

فرشته خیلی ترسید : من همینجا رو دوست دارم نمیخوام جایی برم.

خدا خیلی آروم بغلش کرد و گفت : نترس جایی که میری ،جای بدی نیست!

-آخه من اونجا کسی رو نمیشناسم ، تنهایی میترسم!

خدا نوازشش کرد : نترس عزیزم ،اونجا فرشته هایی هستن که مراقبت باشن و زندگی کردن تو اونجا رو بهت یاد بدن.

فرشته کوچولو بازم دلش آروم نشد : آخه من همینجا رو دوست دارم...

خدا یه نگاه مهربون بهش کرد و گفت : من از اینجا حواسم بهت هست و هر وقت دلت تنگ شد میتونی باهام حرف بزنی و منو ببینی!

فرشته با اینکه دلش نمیخواست ولی قبول کرد: پس قول بدین منو تنها نذارین.

خدا مهربونتر از قبل نگاهش کرد: مطمئن باش!

خیلی خیلی دورتر ؛ یکی از شب های سرد دیماه ، توی یکی از میلیونها خونه زمین ؛ زنی دردی شیرین رو حس کرد ،از خواب بیدار شد و شروع کرد به راه رفتن ؛ هرچی می گذشت دردش بیشتر می شد ، همسرش رو بیدار کرد و گفت : انگار وقتشه!

چند ساعت بعد صدای گریه نوزاد بود که تو راهروی بیمارستان می پیچید ؛ اون گریه میکرد و همه از گریه اون لبخند میزدن ! هیچکس نمی دونست علت واقعیه گریه اش چیه! شاید دلش واسه کسی تنگ شده ؛ شاید گریه اش از ترسه ! ترس از گم کردن کسی که دوستش داره ، ترس از گم شدن خودش تو این دنیای جدید ، ترس از...

چه تلخ باشه چه شیرین فقط میشه گفت : "" خانوم کوچولو تولدت مبارک""



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٤ | ۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : حسینی

دلم به اندازه دنیا برای کوچولو بودن تنگ شده

برای حس قشنگ سبک شدن و اوج گرفتن تا خود خدا !

نگاه کردن پشت هم به آسمون آبی و زمین خاکستری!

اون وقتی که آدم احساس میکنه تو قشنگترین لحظات زندگیشه!

لحظات ناب تاب سواری...

 



  • روز مهدی
  • ایران موزه
  • کارت شارژ همراه اول